
زندگی پدید آمد،
گیاه ها:
از خزه های کوچک،تا درختان بزرگ،
و حیوان ها:
از میکروب ها تا ماموت ها،
و در آخر ،انسان:
بدها و خوب ها،
بدها ،بد تر از همه "بدها"
خوب ها ، خوب تر از همه خوب ها
بدها مثل شیطان،
خوب ها مثل خدا...
" دکتر علی شریعتی "
سلام
بعد از ماه ها برگشتم
راستش این قدر درگیر درس و کنکور شدم که دیگه وقت هیچ کاری رو ندارم
ولی واقعا دلم تنگ شده بود ...
این مطلب و جایی دیدم و خیلی ازش خوشم اومد!
در واقع همین مطلب بود که باعث شد دوباره سری به وبلاگم بزنم...
گفتاری از گاندی
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان
صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى
، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من
هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى
متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار
" ژرژسان "
سعادت دیگران بخش مهم از خوشبختی ماست.
" رنان "
ناکامی یعنی تاخیر ، نه شکست ؛ مسیر انحرافی موقت است ، نه کوچه بن بست.
" ویلیام آرتور وارد "

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد ز راه؟
یا نیازی که رنگ می گیرد
در دل شاخه های خشک و سیاه؟
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطر های سر گردان
لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خویش
می روم،می روم به جایی دور
بوته ی گر گرفته خورشید
سر راهم نشست در تب نور
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنکه یار من است می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی که این همه "آبی"
در دل آسمان نمی گنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار، ای بهار افسونگر
من سرا پا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم، همچو مار تب داری
بر علف های خیس تازه ی سرد
آه با این خروش و با این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
" فروغ "

Know that love is the least threatening experience there is. love aske nothing and demands nothing. It calls for giving , sharing , and vulnerability ,with God as your inner guide communicating infinite love.
عشق تجربه ای است با کمترین تهدید . عشق چیزی نمی طلبد و چشم داشتی ندارد.شما را به بخشیدن ،سهیم شدن وتأثیر پذیری فرا می خواند ، تا با اتصال به خدا به عنوان راهنمای درونی تان عشق بی حد و مرز تبادل کنید.
Tackals fall in love ,
Shawls handing of love...
شغال ها عاشق می شوند و شال ها آویزان عشق...
می دانم که اصل من کجاست ،
سیر نشدنی همچون شعله ی آتش
می گدازم و خود را می خورم
هر چه به آن دست ببرم ، روشنایی می شود
و هر چه فرو نهم ، ذغال می شود ،
پس بی گمان من خود شعله ی آتشم.
بازم " نیچه "
انسان- انسان جانور –جدا از آرمان ریاضت کشانه ، تا کنون معنایی نداشته است. هستیش بر کره ی خاکی،هدفی را دنبال نمی کرده .پرسش "چرا اصلا باید انسانی داشته باشیم ؟"، پرسشی بی پاسخ بود...معنای آرمان ریاضت کشانه درست همین بود ،اینکه چیزی غایب بود،اینکه شکافی سهمناک انسان را پرپر می کرد:نمی دانست چگونه خود را توجیه کند ،توضیح دهد ، یا تایید کند ،از مشکل معنای وجود خود رنج می برد .از جنبه های دیگری نیز رنج می برد ؛در کل جانوری رنجور بود :با این حال چنین رنج بردنی ،چندان مسئله اش نبود،که پاسخ به پرسش "چرا رنج؟"انسان در مقام جانوری که پر شهامت ترین بود و بیش از همه به رنج عادت داشت ،رنج بدان شکل را نفی نمی کند:انسان خواستار آن است،حتی به دنبالش می گردد با این شرط که کسی معنایی را در آن به او نشان دهد ،چرایی اش را . بی معنا بودن رنج، و نه خود رنج،نفرینی بود که تا کنون نوع انسان بدان گرفتار بوده - و آرمان ریاضت کشانه ،معنایی در اختیار انسان گذاشت. تا کنون تنها معنایی بوده است ؛ آرمان ریاضت کشانه از هر لحاظ faute de mieux به تمام معنایی بوده که ما تا کنون داشته ایم . از راه آن ، رنج تعبیر شده ؛ خلاء سهمناکی ظاهرا پر شده بود ؛ در به روی تمامی نیست انگاری های خود براندازانه بسته شده است . بی شک این تعبیر در بر گیرنده رنجی جدید حتی ژرف تر ،درونی تر، سمّی تر بوده که همچون خوره زندگی را بیشتر می خورد: کل رنج را در دور نمای احساس کناه قرار داد . با ابین حال ، و به رغم آن-انسان نجات یافت: معنایی پیدا کرد؛از آن پس دیگر مانند برگی در باد ، فوتبالی بی معنا ،"بی-منطق"نبود،اکنون می توانست چیزی بخواهد-و برای شروع ، مهم نبود چه چیزی را چرا یا چگونه آن را بخواهد:نفس خواستن نجات داده شد . در نهایت ،به سختی می توان آنچه را که این خواست، در زمان دریافت جهتش از جانب آرمان ریاضت کشانه ،به راستی بیان می داشت ، پوشیده نگاه داشت : نفرت به هر چیز انسانی ، حتی بیشتر،نفرت به هر چیز جانوری،هر چیز مادی ، این دل آشوبه نسبت به حس ها ، به نقش عقل ،این ترس از شادمانی و زیبایی، این تمایل به گریز از هر نوع شباهت ، تغییر، شدن ،مرگ ، آرزو و نفس خواهش-اگر جرئت درک معنای این همه را بیابیم –خواست و اراده ی معطوف به هیچستان nothingnessاست، خواست و اراده ای که در مسیر مخالف زندگی حرکت می کند ، شورشی بر ضد بنیادی ترین پیش فرض های زندگی؛ با این حال، خواست و اراده است و خواست و اراده نیز باقی می ماند ! و در پایان برای تکرار آن چه در شروع گفتم : انسان بیشتر به جای آنکه چیزی نخواهد، حتی خواستار هیچ بودن است.!
" نیچه "
وقتی بخوای فقط با صفر ها باشی،
عمر تو مثل یک خط منحنی ،روی خودت دور مزنه ،
مثل صفر باز از آخر می رسی اول!می مونی میگندی،مثل مرداب، مثل حوض،
بسته می شی ،مثل دایره ،مثل "صفر"!
اما اگر جلو "یک"بنشینی...؟
اگر بخوای فقط برای یک باشی،
از پوچی و تنهایی در بیای ،همنشین "یک "بشی...؟
باید برای دیگران زندگی کنی...
دکتر علی شریعتی



